X
تبلیغات
شیکسون
چهارشنبه 11 اردیبهشت‌ماه سال 1392 @ 05:29 ب.ظ

هدیه ای برای دوست دخترم

طبق معمول صبح زود بیدار شدم 
البته این صبح با صبح های دیگه خیلی فرق داشت خیلی سرحال تر و شاداب تر بودم 
اخه می خواستم برای دوست دخترم یه کادوی قشنگ بگیرم تمام سلول های بدنم شارژ شده بودن
 و احساس می کردم تک تک اعضای حیاتی بدنم می خوان بریک بزنن.
 

واقعا حس خوب و خوشایندی داشتم رفتم یه چای غلیظ عربی برای خودم ریختم و رایو را روشن کردم و لم دادم روی صندلی.

با یه طرف مغزم به کادویی که می خواستم بخرم فکر می کردم و با طرف دیگه به اخبار رادیو گوش می دادم.


رادیو هم که مسیر شبکه های تلویزیونی را پیش گرفته بود و یه بند شروع کرد از دستاوردهای بی نظیر علمی و تحقیقاتی دانشمندان کشورمون گفت و بعد رفت سراغ تولیدات خالص و غیره نفتی و افزایش صادراتمون به افریقا و اروپا و هفت هشت تا قاره دیگه و کم کم از کاهش نرخ بیکاری و افزایش بهره وری و توسعه صنایع و معادن و زیرساخت های ارتباطی امار مفصل و دندون شکنی ارائه کرد.

آخرش هم یه موزیک سنتی پخش کرد، گرچه من هنوز برای خریدن یه کادوی دختر پسند به نتیجه درست و حسابی نرسیده بودم.

لباس هامو عوض کردم و از خونه بیرون زدم. تو راه با خودم فکر میکردم و کلنجار می رفتم و مغازه ها رو نگاه می کردم تا شاید پشت ویترین ها یه چیزی چشمم را بگیره.

همین طور که اینور و اونور چشم می انداختم چشمم افتاد به ملت شریف که از سر و کول هم بالا میرفتن، ظاهرا داشتن چیزی توزیع می کردن و ملت هم صف گرفته بودن، گرچه سر و ته صف مشخص نبود و حسابی داشتن هول میزدن و چند نفری هم با هم درگیر شده بودن.

بالاخره رفتم جلو و از یه پیرزنی که اونجا ایستاده بود پرسیدم قضیه چیه؟ این صف ماله چیه؟ اینجا چه خبره؟

پیرزنه یه نگاهی به من انداخت و سر تا پامو یه براندازی کرد و بعد خودشو گرفت و با ناز پشتشو کرد به من، تو کف پیرزنه مونده بودم که یه دفعه یه دخترخانوم جوونی که توی صف ایستاده بود گفت: آقای عزیز اینجا صف مرغ هستش و دارن مرغ به نرخ دولتی میدن، الان دیگه نوبتم میشه میخواین برای شما هم بگیرم؟


گفتم نه آبجی دستت دردنکنه ...!

خلاصه یکم جلوتر رفتم دیدم پنجاه متر جلوتر هم صف گرفتن با خودم گفتم آهان ... اون که صف مرغ بود حتما این هم صف برنج دولتیه، رفتم جلوتر دیدم یه عده ای مثل لشکر شکست خورده جلوی در نانوایی صف گرفته بودن.

داشتم از کنارشون می گذشتم که صدای نانوا را شنیدم، با عصبانیت داشت بلند بلند غر غر می کرد که آره اگه قرار باشه من نون مفت بدم دست مردم و هرکی از راه رسید نون تازه تقدیمش کنم و بگم به سلامت خوش اومدی پس کی پول شهریه دانشگاه پسرم و جهیزیه دخترم را میده؟

حسابی از شنیدن حرفهای نانوا کنجکاو شدم و رفتم جلو از یه دخترخانوم جوونی که اونجا ایستاده بود پرسیدم قضیه چیه؟ جریان از چه قراره؟ سر چی بحث میکنن؟

دختره یه نگاهی به من انداخت و سرتا پامو با یه نگاه برانداز کرد و بعدشم یه قیافه پسرکش گرفت و پشتشو به من کرد تو کف دختره مونده بودم که یه دفعه پیرزنی که تو صف ایستاده بود گفت: عزیزم چیزی نیست اون پسرکوچولویی که اونطرف خیابون ایستاده از نانوا دوتا نون نسیه می خواست، نانواهم قاطی کرد بهش نون نداد حالا هم از خر شیطون پایین نمیاد ....!

عجب!


ظاهرا پسر کوچولو خیلی زرنگ تشریف داشت آخه بهش نمیومد پول دوتا نون رو نداشته باشه اما من واقعا پول نداشتم! بله بنده تازه یادم افتاده بود که پول نقد همراهم ندارم البته کارت بانکم را آورده بودم ولی هیچ پولی توی جیبم نبود.

با عجله خودم را به نزدیکترین دستگاه خودپرداز رسوندم در اینجور مواقع چیزی که حتما باهاش مواجه میشین و کاملا عادیه و روز به روز هم عادی تر میشه وجود یه صف طول و درازه که سر و ته نداره.

بله دیگه چاره ای نبود باید توی صف می ایستادم، دیگه کم کم داشتم به این نتیجه می رسیدم یه کتاب درباره روش های توی صف ایستادن بنویسم، تازه می خواستم یه اسم خوب برای کتابم پیدا کنم فکر کردم بهتره اسمش را بذارم "24 روش در صف ایستادن" یا "آموزش صف بندی در 24 ساعت" نه این ها خوب نبودن؛ میشد اسمش را بذارم "چگونه صف خود را قورت دهیم" یا "قدرت درونی صف" خلاصه بگذریم...

اینقدر ایستادم تا بالاخره بعد از یک ساعت علف زیر پام سبز شد... نه نه ببخشید بعد یک ساعت نوبتم شد و برای اینکه دستگاه خودپرداز مطابق معمول کارتم را قورت نده و یکباره هنگ نکنه با کلی سلام و صلوات و التماس و با مراتب احترام کارتم را هل دادم توی دستگاه و شکرخدا پولم رو از حلقومش کشیدم بیرون و از همون اسباب بازی فروشی که کنار بانک بود با کلی وسواس یه خرس عروسکی پاندا خریدم اتفاقا عروسکه قیافه بامزه و باحالی داشت منو یاد دوست دخترم می انداخت! عروسکو دستم گرفتم و شاد و شنگول در حالی که در پوست خودم نمی گنجیدم راه خونه را در پیش گرفتم.

تو راه برگشت از جلوی همون نانوایی گذشتم، نانوا و شاگرداش داشتن در نانوایی را می بستن و می رفتن اون پسرکوچولو هم که از نانوا نون صلواتی می خواست دیدم، هنوز اونطرف خیابون کنار تیر چراغ برق ایستاده بود.

یه نگاهی بهش انداختم بنظرم منتظر چیزی بود همین که نانوا از اونجا دور شد پسرک با سرعت از اونطرف خیابون به سمت نانوایی دوید و شروع کرد به جمع کردن نون هایی که توی سبد ضایعات ریخته بودن مثل گربه ها که سرشون رو توی هر پلاستیکی میکنن خم شده بود و داشت نون هایی که یکم سالم تر بودن را جمع می کرد.

نسبتا هم مقدار قابل توجهی بود بعد از اینکه کارش تموم شد نون ها رو توی دستش گرفت و به سرعت از اونجا دور شد. به سرعت دنبالش رفتم و دیدم که وارد یه کوچه باریک شد از دور نگاهش می کردم دیدم یه زنی با خوشحالی به استقبالش اومد و نون ها را ازش گرفت و اونو توی خونه برد.

از صحنه ای که دیدم جا خوردم، سرم را پایین انداختم و آروم آروم توی خیابون شروع به قدم زدن کردم و با خودم فکر میکردم و ته دلم در عذاب بودم رو به روی یه مغازه آینه فروشی سرم را بالا آوردم توی یکی از آینه ها نگاه کردم، خودم را دیدم با یه عروسک بزرگ توی دستم... یه نگاه به خودم انداختم به سرحالی سابق نبودم یه نگاه هم به عروسک انداختم اون هم به قشنگی زمانی که خریدمش نبود؛ خیلی از خودم خجالت کشیدم سرم را پایین انداختم و به راهم ادامه دادم.


نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد